تبلیغات
xx   ❤My memories❤

Welcome ^...^

چهارشنبه 2 اسفند 1396 01:42 ق.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|

سلعام دوستان:)

من غزل هستم:|

از بیکاری اینجا روزگارمو میتایپم=_=

قانون فقط اینکه چرتو پرت نگین اعصاب ندرم:|

خواستین با افراد خاطرات آشنا شین یه راس صفحات جانبی پلیز:)

نظرم بدین تایید کنم حوصلم سر نره:\

خوب دیگه کاری ندرم:|

بای*...*



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: شنبه 12 اسفند 1396 08:56 ب.ظ

مطلب رمز دار : عایصا

شنبه 31 شهریور 1397 01:29 ق.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

x20x(نتیجه نظرسنجی)

یکشنبه 17 تیر 1397 04:07 ق.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|



کدام از دوستام بهتره عایا:||♡؟ (از صفحات جانبی کمک بگیرید و همچنین از پستا:|♡)
بیست و هشتم فروردین 97 ساعت 15:24:01
آی سا
13.64 درصد
(15 رای)
پرنیا
62.73 درصد
(69 رای)
ملینا
0.91 درصد
(1 رای)
حلیا
1.82 درصد
(2 رای)
آنیا
0 درصد
(0 رای)
سپیده
0 درصد
(0 رای)
مهنا
9.09 درصد
(10 رای)
سارا
9.09 درصد
(10 رای)
بیتا
1.82 درصد
(2 رای)
مونا
0.91 درصد
(1 رای)
شرکت کنندگان110 نفر



خب خب برنده کسی نیست جزززززز...

پرنیااااا

مرسی ک شرکت کردین

ولی حلیا اونقدرم بد نی باش خوب شدم و مهربون شدع

کاری باریییی

بای بای

























دیدگاه : تو نظرسنجی جدید شرکت کن:)
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 04:08 ق.ظ

x19x(اتفاقات مدرسه)

یکشنبه 17 تیر 1397 03:49 ق.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
z9wz_optionc.jpg


سلامی دوبارع^-^

خب اولین امتحان ریاضی بود ک فک کنم خوب دادم..

خاکی یک تیپیزده بود..

من وسارا جزو کسایی بودیم ک خیلی زود تموم میکنن..

پس با سرفه بهم اطلاع میدادیم..

روزدوم امتحان قران بود و من خیلی دیر کردم پس نمفیدم چی نوشتم

راستش میکی زنگ زد گوشی بابام گف دیرکردم

قرانم بخیر گذش

بعد داری مدیرمون یه تیپ جدیدی زد

مانتو شلوار قهوه ای با کفش سفیددد@__________@

شلوارشم ک میکرد تو کفشش...

انقد خندیدیم

انقد خندیدیم..

بعد روز بعدی من وسارا افتادیم دنبال شکی@__@

بماند ک تو امتحانش لقبای اما رضا یادم نمیومد کلی کمک کرد...

رفتیم دنبالش خونشو تقریبا پیدا کردیم

بعد من امتحان اجتماعیو که تموم کردم باسارا دوییدم..
از سالن خاستم بپرم بیرون..

کیفم گیر کردبه دستگیره ی در بلکلللل کنده شد پخش زمین شد منم پرت شدم

اونم جلوی کییی؟میکیییی:/

اونم بروش نیاورد...

ولی من عابشدم حتی نرفتم کیفمو بگیرم

بعد بع شکیم بردم دفترچه دادم برام یادگاری نوشش

شاید سال بعد معلممون نباشه:(

بعد ک امتحانا تموم شد من یک جیغی کشیدمم که میکی میگف عاروم باشین عاروم باشین

همین میکی خانم ورداشته بود کتابه منو داده بود پرنی

بعد میگف غزل یادت باشه ازش بگیری عاخه پرنیا یادش میرع بعد زد رو شونم وکلی خندیدد

ولی تلخ ترین اتفاق..

شکی و بهشتی وارد شدن

من گفتم اوهه اوف جون:|

بعد بالا سرمو نگا کردم..

دیدم غفی دس به سینه بالاسرمه@___@

اخمو زل زده بود بهم:(

منم اب دهنمو غورت دادم سرمو مثه جغد بگردوندم بزارم رو دیوار دیدم روبروم یه مانتو قهوه ایقشنگ دماغم چسبیده بود بش ...

سرمو بالا عاوردم دیدم کرییییی@-@

هیچی دیگه سرمو برگردوندم محکم زدم به میزهمونجوری موندم:(

هعییی....

کلاسم که نقاشی میرم...

یه هفته پیش داشتم با دوستم میرفتم کلاس یه پسره برگش به ترکی گف عینکتو بده من:|

انقد خندیدم بادوستم کلیم سوژش کردیم..

فعلا کاری باری؟

یبا



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 04:02 ق.ظ

x18x(و بازگشت من...)

یکشنبه 17 تیر 1397 03:34 ق.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|


kyqo_misakichuunibyou_by_setonami-d6kf6ld.gif



سلااااممممممممم*___________*

مدیر وب وارد میشود=دی

نه نزنیدم میدونم خیلی وقته پست نمیزارم...

عاخه بالاخره برام ایپدو گدفتن و من متوجه شدم نمیشه باش پست متنی گذاشت:(

چراااااا:(

و بالاخره امشب ایپدمو ازم گرفتن و منم دل را به لبتاب زدم:دی

خوب چخبرا چها کردین؟

من که به شدت پاترهد شدم(قبلنم بودما ولی کم)

چنل خسرویست زدم:)

مدرسه رو تموم کردمممم:|)

جالبه بدونین بازم با ارشد دعوام شد ریدههه تو نمرممم همه بیست قراااان کمه فقط

زنیکه گاو

یبس

بعد دیروز رفتیم انزلی

منم کیک گرفتم با یخ دربهشتو بستنی به مناسبت تولدم(البته یه روز دیر تر جشن گرفتیم^-^)

بعد ازونجا رفتیم بازار منطقع ازاد مناینسری کم خرید کردم

یه اسلایم پفکی

یه کیف خیلی ناز لوازم عارایش

یه هدفون با طرح ماکارون

یه دستبند

یه شوکر

یه سوسک

یه کم خوراکی

و ام همینا

بعد ازونجا رفتیم پاچینی خوردیم ک پیشنهاد من بود چون خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 

دوس دارممممم

بعدم برگشتیم خونهو البته پل قاضیانم رفتیم

راستی مادربزرگم برام کادو تولد یه عرس هلندی کوچولو گرفته که اسمش سانی هستش*-*

به زود عکسشو میزارم...

و اما از خاطرات مدرسع در دوران امتحانات در پست بعد...




دیدگاه : خوش برگشتی
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 03:47 ق.ظ

تولدم مبارک:)§~§

پنجشنبه 14 تیر 1397 03:10 ق.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 تیر 1397 03:10 ق.ظ

×17×(اردو♡■♡)

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 03:23 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
صلاممممم:|||

خوبینننن:||¿

ببشید پست نمیزاشتم ن وقت داشتم ن حوصله:(

متاسفانه عموم فوت کرده:[

و اما...

خاطره ای که مربوط است به..

اردوی ما:●

که ۱۷ ام رفتیم(اردیبهشت)

خپ...

من ساعت شیشو نیم پاشدم آماده شدم ک هفت اونجا باشم:(

بزور پاشدم آخه مگ ساعت هفتم حرکت میشه؟؟؟؟

رفتم اونجا تقریبا همه مدرسه بودن..

گروه ماعم ک(می.پرنی.ساعرا.مهن.آیلار)تکمیل بوو:))♡

و مارو فرستادن اتوبوس شماره ۱:$

مسئولینمون عاولی از آب درومدن..

میکی و بابی(معلم ریاض هشتما که یه خانوم مهربونو معرکس)

+بابی مخفف فامیلیشع

بعد اومده دستشو گذاشته رو شونم میگه مواظب باش نیفتی اون تو

پله های میانی اتوبوسو میگف..

خندیدم میگم نه مواظبم^^

میکی ام مغنعه مدل شکری ای سر کرده بود:#

انقد تو راه رفتن رقصیدیم ک..

بعد مدتی رسیدیم ب مقصد:/

اردوگاه شهید نمیدونم چی چی انزلی:|♡

داشتم شادو خندان میزفتم به سوی دوستانم ک عبی صدام زد:$

گف کمکم کن یا زنبیلو وردار یا آشو:/

من گفتم خانوم آشو ورمیدارم:/

آشو ورداشتم دیدم یا خدا چقد سنگینه هیچیم نمیتونستم بگم:/

حالا من رفتم اونو رسوندم رفتم پیش بروبچ و بعله دیدم موفق شدن آلاچیق پیدانکنن و همه پر شدع-_____-

بعد تصمیم گرفتیم رفتیم پیش بهارع اینا نشستیم...

چون زمین پر لونه مورچه بودو من میترسیدم:(

اونجا چنتا غرفه بود ک من موفق شدم یه گردنبند بخرم و تعداد بالایی آب معدنی مصرف کنم:///

لباسامونم گذاشتن در بیاریم^-^

من تازه فهمیدم با میکی فامیلمو اونم بام همدردی میکرد از بابات عموم:/

بعد نشسته بودیم دیدیم یا خدا میکیو بابی اومدن

(محض اطلاعتون ما جامون دور ترین نقطه از معلما بود^^)

فک کنم داشتن قدم میزدن..

میکی برگشت گف غزل چیزی نمیخوای در خدمتیما..

اده من نابود شدم:|

خیلیه یه معلم بت بگه درخدمتم:||♡

منم گفتم نفرمایید من در خدمتم:|

خودمم از جوابم خندم گرف:|¤▪¤

بعد ناهارمونو دادن

جوجه کباب با برنج:/

ینی عق نابود بوداااا

انقد بد بود

من چن تا جوجه خوردم با یزره برنج:/

ماستشم موسیر نبود بد بود..

هممون برنجامونو(برا من تقریبا همش مونده بود)

ریختیم روهم گذاشتیم گوشه شاید ی گربه ای چیزی بیاد بخوره:/

آیلارم یه کار چندش کرد من تا خود شب عق میزدم:|

الانم یادم افتاد عق زدم:|

حتما میگین چیکار کرد؟؟

بله آشپزی:|

فک کنین جوجه رو ریز ریز کرد ریخت رو برنج روشون ماست ریخت قاطی کرد بعد مقداری نوشابه مشکی ریخت روش بعد کره آب شده روغنی را رو آن ریخت و گوجه خود را له و آب انرا داخل آن ریخت وبعد مقداری نوشابه زرد روی آن ریخت و پرنیا جان نیز زحمت کشید و چند تکه ریز دستمال کاغذی داخل غذای ساخته شده انداخت
و اما بدترین بخش ماجزا آیلار در حرکتی کوماندویی موهای پرنیا را کند چهار تار در غذا انداخت×______×

و هی با چنگال بالایش می آورد و ما عق میزدیم:|

و اماا..

قبل ناهار رفته بودیم پیش حلیاعینا:/

حلیا کلننننن خوابید اردورو:/

منم رفتم به پرنیان گفتم پرنیان..

گفت چیع:/


به عمت(میکی)میگی اینا(من)میخوان بات عکس بندازن:/

عمشو صدا زد:|♡

یا خدا اون گف چیع؟

پرنیانم توضی داد

بعد خندید برگش بم گف با چیه من میخواین عکس بگیری آخه

گفتم نه چون معلم خوبی هستین میخوام ازتون یه یادگاری داشته باشم:|♡

گف باشع بزا برم نمازمو بخونم میام میگیرم:|♡

هیچی دیگه عکس گرفتیم الانم رو دیفار اوتاقمه:||♡

بعد از اردوگاه با اتوبوس رفتیم بازار ساحللی:|♡

بعد من ازونجا یه دفترچه با ست خودکارش که با دست درست شده بود خریدم

یه تیشرت ک روش عکس بز داش:|☆

با یه انگشتر:/

یدونم ست انگشت جادوگر گرفته بودم

ک یادم افتاد مامانم ببینه خفم میکنه :/

یک هشتم قیمت اصلی فروختمش:/

بعد ازون یه گلم واس میکی خریدیم ک هیچوقت بش ندادیم و الان دسته منه:/

بعد سوار اتوبوس شدیم وسط راه نگه داشت هرکی میخواد پیاده شه هوا عوض کنع..

پیاده شدیم رفتیم یه مرغه بود پاش پر پر انگار شلوار دمپا گشاد پوشیده بود^^

بعد یکی از بچه ها داد زد وایییی خانوم دهقانیییی°~°

ینی کل بچه ها از خنده نابود شدن×_×

ولی واقن شبی بودااا:|^^

حلیا از بازار ساحلی واس خودش ی سیبیل مصنوعی گرفته بود:|

بعد ازش گرفتم زدم پشت لبم بعد میکیو بابی یهو جبوم درومون گفتن برین تو اتوبوس منو ک دیدن آقا از خنده منفجر شدن:|^^

بابی میگه همه سیبیلاشونو ور میدارن شما سیبیل میزارین:|^~^

بعد کلی خندعو اینا بالاخره اومدیم خونه^^

+راعستییی شمارع میکیو به دست آوردم:))
تو اتوبوس بمون داد تا اگع تو بازار گم شدیم بش بزنگیم:/
بعدم موقع عکس گرفتن بقلم کرد♡●♡
و اینکه تاریخ تولدشم یافتممم

همین^^

باییییییییییییی:)




دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 04:45 ب.ظ

×16×(:|||||||||)

سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 01:51 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
های اوری بادی:/

هاواریو:/

آیم پوکر فیس:|

قاطی کردم-____-

خپ کجا بودیم؟:/

عاها:|

از شنبه شروع مینمایم.-.

خبر رسید ک اردو قراره بریم..

کی؟

هفدهم اردیبهشت:)

کجا؟

انزلی منطقه آزاد:)))))

کلی برنامه ریزی ام کردیم براش:)

خپ شنبه اتفاق خاصی نیفتاد:/

فقط یادمه خلی خندیدم:/

بتون گفتم مدرسمون شدع دوربین آباد:/؟

ینی پر دوربینه

بعدم ی کاغذ زدن نوشتن این مکان مجهز به دوربین مداربسته میباشد:|

یک شنبه امتحان عن ورزش دادیم-____-

بعدم خاکی مهربون شدید شده بود:)^^

دوشنبه صبحانه ی سلامت داشتیم:)

بع همین بهونه زنگ قرآن نصفش رفت:))))

بعد ما بروبچ اسم گذاشتیم برا خودمون:)

من:فرحناز

پرنی:مهناز

سارا:بهناز

مهنا:شهناز

آیلار:کهناز

خیلی باحاله^^

منو حلیا شرط بندی کردیم

اون میگف سیروان تو اینجا جای موندن نیس میگه تکو تنهایی باورم کرده

من میگفتم تنها تنهایی

سر اینکه هرکی باخت بره به میکی بگه دوسش دارع

بعد حلیا باخت

و اما امروز

باهم رفتیم چون خجالت میکشید

باهزار بدبختی گفتیم

اونم گفت مرسی منم شمارو خیلی دوس دارم

و ازون لبخندای معروفشو صدادار زد

بعد تو کلاس شکری همش لبخند معنا دار زد

اومدبم بیرون من سرمو برگردونوم یهو دیدم شکری پشتمه شوکه شدم داد زدم یا خدا

میگه ینی انقد ترسناکم همع ازم میترسن:/؟

میگم نه^^

خاکیم یزره سرحال نبود مریض بود فک کنم:(

ولی بازم بامزه بازی درمیاورد:)))

به منو مهن گف بریم ریه مصنوعیو از آزمایشگاه بیاریم

قابل توجهتون ما زنگ دوم سه شنبه هامون نصف با خاکیه

دستگیره درو باز کردم دیدم جلوم شکری دست به دستگیره:/

وای ینی یطوری شوکه شدم:/

اونم گفت من خیلی ترسناکم؟:|

این سری گفتم نه ولی همیشه یهویی میاین آدم شوکه میشه:/

زنگ بعد با گنجل بود:/

ماعم رفتیم پیش گیردنه یه کاری بمون بده

گف برین با گوشی من از اون بچه ها با کاراشون عکس بگیرین:)

ماعم کارمون کلی طول کشید..

بعد رفتیم از گنجل اجازه گرفتیم دوباره اومدیم پیش گیردنه:)

کلی کمکش کردیم بعد رفتیم نشستیم مشاوره هدایت تحصیلی:)

عاغا ما داشتیم حرف میزدیم..

ک یهو در باز شد میکی اومد

بعد پشتشم حدس بزنید کی اومد

غفی@___@


انقد با حرس نگامون میکرد اخماش قشنگ رفت توهم•~•

جالب اینه ک چند روز پیش رفتیم پیشش مشاوره:/

تا شاید از دلش دربیاریم:/

اصن خوب مشاوره نداد هم مثل همیشه خابالو بود هم عصبی:/

خپ فعلا کاری ندارین:/

بای"-"

پ.ن:راستیییی خبررر خوببب دهی کیفشو عوض کردههه:)
دیگه اون سبزرو ور نمیداره یه کرم قهوه ای  ور میداره که بهتر از سبزس و متوجه شدیم که غفی هم یه کیف واقن ضایع داره:(((
ای بابا:(




دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 02:18 ب.ظ

×15×(نظرسنجی:||)

یکشنبه 26 فروردین 1397 09:56 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
 
کدوم معلممون به نظرتون بهتره(از صفحات جانبی کمک بگیرید)D:
سیزدهم اسفند 96 ساعت 18:57:12
خانم حضی گوزی
1.08 درصد
(1 رای)
خانم خاکی
39.78 درصد
(37 رای)
خانم شکی
52.69 درصد
(49 رای)
خانم غفی
0 درصد
(0 رای)
خانم ارشی
0 درصد
(0 رای)
خانم خدی
0 درصد
(0 رای)
خانم گنجل
1.08 درصد
(1 رای)
خانم بهی
0 درصد
(0 رای)
خانم میکی
3.23 درصد
(3 رای)
خانم دهی یا خانوم کری(دگ جا نبود)
2.15 درصد
(2 رای)
شرکت کنندگان88 نفر
سلامی دوباره:|||

نتیجه نظرسنجیو آوردم براتون:||

خاکی از همه جلوتر بود که یهویی یکی اومد به شکی سی تا رای داد:|||

برا نظرسنجی جدید پیشنهاد بدین:||

مرسی بای:||



دیدگاه : :|
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 فروردین 1397 10:01 ب.ظ

×14×(و دوباره خاک..:|♡)

یکشنبه 26 فروردین 1397 02:54 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
سلام://

خلی وخ بود پست نزاشته بودم:/

حسش نبود خا:))

و اما مدرسه:||

سه شنبه ک اولین روز مدرسه بو زحمت کشیدم دیر کردم یه یه ساعتی://

بعد میکیم هیچی بم نگف://

خیلی دوزش دارم:///

بعدش شکری گف خوب زود میخابیدیو اینا ://

بعد زنگ بعدش با خاکی داشتیم اونم ملکه مهربانیها شده بود:))))

اصن برام جا سواله ک چطور گنجلم مهربون شدع:/

بعد منم ک گلمو نبرده بودم ://

گف اشکال ندارعو اینا:/

بعد چارشنبه هم ک به میکی گفتیم نپرسه نپرسید^~^

خیلی هم با مهربونی برخورد کرد:))

کری و دهی هم بخی باو..

بعد شنبش حضی گوزی کلی خندوندمون:/

اصن سال جدید همه نابود شدن://

بقیه زنگام ک هیچی..

عاغا ما میریم پیش گیردنه مشاورهD:

پیش غفی نمیریم:D

اونم با حرس نگامومون میکنه حتی به گیردنه گفته چرا دانش آموزای من میان پیش تو مشاوره پیشه من نمیان:((
 
آخه ما بیکار میشیم میریم مشاوره:||

اونم بمون گفت هیچوخ همو بغل نکنید:/

ینی مثلن من پرنیو بغل نکنم:|||

مگ میشع:(

مگ میشع وقتی آی سا رو بعد از مدت ها میبینم ندوعم و بغلش نگولم^-^

بعدم ک بهاری با توپ دوبار زد کمرم(شوخی):|

چارشنبه به میکی گفتیم نپرس امت ریاضی داشتیم بازم نپرسید:||

فقط من از دهی خیلی بدم اومد...

ینی خیلی...

بعدم من دل درد گرفته بودم تو مد انقد گریه کردم میکی میگف پنجا درصدش به خاطره امته:d

حالا اونارو بیخی

و اما امروز:||

کنفرانس علوم باید میدادیم ما:/

بعد دادیم خاکی خیلی خوشش اومده بود کلی فیلمو عکس گرف:*

خاکپورم اومد نشست جای من♡~♡

منم رفکم نشستم جا مهنا کنارش:)

ورقه هشتمارو دس میکرد میزاش جلوم

بعدم تو راهرو میگفت:

غزل اون هشتما کلاس ندادن علافن؟:/

غزل آیلارینا چرا پایینن و...

خیلی دوز داشتنیه♡■♡

بعدم تو کنفرانس


من یه قلب واقعی آورده بودم واسه تشریح که بعدش دادیم کلاس خانوم سعیدی اونم کارش تموم شد داد خانوم خاکپور:/

خانومم قراره ببره باقی جاها:"

به نظرتون خراب نمیشه:|¿

تو باشگاهم ک علاف بودیم:||

بعد دوشنبه قبلیی هم ک مهنا داش از دلدرد میمرد ارشدی ببرحمانه تو کلاس نگهش داشته بود-_-

سه شنبشم گلای فعالیت کارو فناوریمونو من مهنا سارا دادیدم میگی انقد خوشال شد به موسوی گفت ببین برام گل آوردن:||

همین:||

کاری ندرین؟:|

بای:||




دیدگاه : :|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 12:43 ب.ظ

x13x(کنسرت*-*)

جمعه 10 فروردین 1397 11:02 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
صلام^-^

خوبینننننن؟؟؟

من ک...:)))

این خاطره برا روز 8 فروردینه+____+

صب ساعت دوازده از خاب پاشدم-____-

بعد یه راست رفتم حموم"-"

تو حموم خابالو بود به جا شامپو سر شامپو بدن زدم به موهام'-'

بعد اومدم بیرون از حموم با ملینا چت کردم^-^

قرار بود من ملینا و پرنی بریم کنسرت^-^

جای منم کنار پرنی بود:)))))

بعدش لباسامو پوشیدم:)))

تیشرت سفیدم با شلوار لندی آبی تیرم شال سفیدم و مانتو زیتونیم:))

بعد حول و حوش ساعت چار ک دیگه لاکمم زده بودم وآماده بودم و خانوادمم ک حاضر بودن زدیم بیرون://

توراه با پرنی وملینا حرف میزدم تو تلگ و برنامه ریزیو اینا میکردیم ک کی میرسیم ترافیک هس یا نعو ...

ساعت هشتو نیمینا رسیدیم اونجا:)

بعد گیر دادن های گشت محترم رفتیم تو و من درجا ملینارو 

دیدم دوییدیمو بغلو اینا:~:
بعد رفتیم با پوستر سیروان عکس گرفتیم:)
داشتیم میرفتیم اونور ک ازون عینک شبرنگا بخریم ک یهو ملینا جیغ زد:||

نگاهشو دنبال کردم دیدممم امیرررررر♡●♡(گیتاریست سیروان)

دوییدیم سمتش گفتیم آقای دانایی میشه یه عکس بگیریم:((؟

اون داشت میومد ک یه حراست بیشور گفت آقای دانایی لازم نیست شما برید:((

اونم رفت:(((

بعد رقتیم نشیتیم جاهامون:))))

بعد مدتی بیشی بیشی طولانی پرنی اومدو بغلو اینا...

بعد تبلیغ اسمارت روی صفحه پشتی سیروان اومد^~^

بعد یه۱۲ تا از آهنگای باحالشو خوند:)))

منو پرنی هم ک همرو بلد بودیم بلند بلند همراهی میکردیم:))

بعد ک تموم شد گفتن ک آقای خسروی رفته:(

حالا ما به تمید بقیه رفتیم بک استیج:(

آقا فرهاد(مدیر برنامش:/)

رو یافتیم عکس گرفتیم^~^

بعد گفت آقای حَکَمی تو سالنن^---^

ماعم دوییدیم بزور رسیدیم به جا قبلیمون عکس گرفتیم با یاشا^--^

بمتند که به حَکَمی گفتم حُکمی://

یاشا هم پیانیست سیریه دیگه://

بعدم ک با هزار بدبختی امیرو یافتیم و عکس گرفتیم:))

همه این کارارو منو پرنی کردیم چون ملینا زودتر رفته بود:((

بعدم ک رفتیم تو انزلی پاچینی خوردیم پرنی اینام ک نبودن:((

ولی خیلی خوشمزه بود♡■♡

همین:))

بایییییییی://





دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 فروردین 1397 03:09 ب.ظ

12(ژییییییغ*-*)

یکشنبه 27 اسفند 1396 06:25 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
های اوری بادی:)

حال احوال؟؟؟

من شدیدا سرما خوردم پس نیسم خوشحال:(

چرااا هستم خوشحال:)

با دوستام گروه زدیم دوباره^^

اسمشم مثل اسم قدیمیشه^^ 

تیمارستان شهید خسروی@_@

همه اونجا خلو دیوونن=_=

و خسرویست..

وای راستی بحث خسروی شد^^

8فروردین قراره برم کنسرت سیرواااااااااااان♡___________♡

ردیف سه اولویتa^^

ردیف دو و یک پر بود:((((

ینی اگرم مونده بود اون گوشه موشه ها بود و جای خانوادمونم قاطی پاتی میشد:(

ینی قشنگ سیروان جلوی منع:●

در کل کیف خواهد داد:))))))))

دلم برا آی سا خیلی تنگیده...

بعد رفتم بیرون ..

داشتم از خیابون رد میشدم یه ماشین سفید از جلوم رد شد:/

دهی توش نشسته بود•~•

همون لحظه عم داشتم به دهی قک میکردم و به کیفش...

زل زد بهم:((

خیلی بد نیگام میکرد://

به نظرتون حجاب براش مهمه :(؟

دوتا بچه داره:/

پسر..

بچن کوشولو:|

ایگرگ:/

دیروزم داریو دیدم با دخترش تو یه مغازه شلوغ بودیم من چسبیده بودم به داری-_-

موسیم از کنارش رد شدم همون لحظه نشست تو ماشین من ندیدمش مامانم دید:/

مغازه ی بابام بوده://

هعییی..

چه شانس گندی دارم:/؟

فعلا بای^^




دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 اسفند 1396 08:29 ب.ظ

x11x(^^)

سه شنبه 22 اسفند 1396 02:27 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
سلعام دوزتان^^

وات د فاز؟:)

مای فازتان چارشنبه سوریتان:)

چارشنبه سوریتون مبارک:)

تروخدا امروزو چارشنبه سوزی نکنید حیوونا اذیت میشن خا:(

از شنبه تعریف کنم چ شد و چ نشد:/

شنبه زنگ اول غفی بمون یه کاغذداد ک مشکلاتمونو بنویسیم:/

ما هم نوشتیم چرا معلما مارو با فامیلی و خصوصیات ظاهری صدا میکنن و معلما بد اخلاقن:///

اونم جوابینا میداد...

بعد زنگ فارسی حضی استراحت داد بعد ریحانه پرسید:

خانوم خونتون کجاس؟ احساس میکنم همسایه ایم:/

بعد اونم آدرس داد منم گفتم:

خب خانوم آدرس خونتونم که دادید منو پرنیا میایم خونتون عید دیدنی یهو میبینین پشت آیفون دوتا دانش آموز واستادن*-*

بعد اونم محکم زد رو چشش وگفت قدمتون رو چشمم:)

به طور عجیب غریبی مهربون شده:///

بعد با دهی داشتیم که ورور کرد-___-

مکمل زبانم اصلا یادم نبود هیچی ورنداشته بودم:/

واما یه شنبه...

البته حضی گوزیم گفته بود از هفته بعد نیاین:/

خاکیم گف..

خاکیم شادوخندان درس داد..

بعد زنگ خدی خدی گف هر گروه برام یه نامه بنویسه و درباره کلاسم نظر بدع:/

من گفتم پرنی نوشت

گفتیم دسپختتون خوشمزستو اینا:/

 و ما دوستون داریم امیدواریم شما هم دوسمون داشته باشین:))

و ناراحتیم ک قراره بازنشست بشین:(

حالا ما رفتیم دادیم موقع برگشت من حواسم نبود خانم بلند داد زد مواظب باش غزل ولی دیگه دیر بود..

کلم محکم خورد به پنجره-____-

زنگ ورزشم بهی راکت بدمینتونو گرفته جلو صورتم میخنده میگع شطرنجیت کردم:/

منم گفتم مرسیع واقن:$

بعد به شوخی با فاطمه منو ساراع جنگ میکردیم:/

منم با فنون کاراته داشتم خوب پیش میرفتم..

تا اینکه فاطمه محکم با زانو زد تو ساق پام..

هیچی دگ افتادم از درد به خودم میپیچیدم:/

اشک تو چشام جم شده بو ولی خا گریه نکردم:)

من از حتی کلاس اول واس بدترین دردا هم گریه نمیکنم..

خا خوشم نمیاد:/

بعد به زور بعد یه رب پاشدم:/

هنوزم پام درد میکنه:(

زنگ مکملم ک گذشت

و اما دوشنبه:/

زنگ اول حضی خوب بود اخلاقش:/

زنگ دوم ارشی عنتر امتحان گرفت واییی من اصن نمیدونستم امتحان داریم دیروزم وقتم رو تو کافی شاپ و بیرون سپری کردع بودم:/

بماند که یه مرده بم میخواس به زور چاقو بفروشه://

میگف بخر بده مامانت سر مادر شوهرشو ببره0_____0

اونیکیم میگف اگر هنوز به مادر شوهر خویش هدیه روز مادر نداده اید ازین چاقو ها بخرید:/

مرده ام تپل هیکلی با سیبیل چخماخی بود ازش بدجور میترسیدم.~.

وسوسه شدم واس معلما بخرم پشیمون شدم دگ:/

بعد میکی اومد گف باید کلاسامونو عوض کنیم(با حله اینا)چون اونا ب کلاس ما نیازمند عستند:/

بعد ارشی امتاحانای هفته پیشو داد...

از ۱۰ ۹ شدم:/

بعد زنگ ریاضی شد ک خانوم دهی گف امتحانارو تصحیح میکنه و درس نخوندیم*~*

حالا ما داشتبم اون پشت مشتا با گواش کثیف کاری میکردیم بعد رفتیم ازدهی اجز گرفتیم بریم دسامونو بشوریم:/

رفتیم پایین دیدیم یا خدا مدرسع پر پسره:/

ینی لبریز بودااااا:/

خیلی بد نگا میکردن منو آیلار مهی هم با سرعت نور رفتیم حیاط دسامونو بشوریم:/

شستیم ازونور اومدیم تو سالن میکی نگرم داش گف غزل جون میخواین برین مسافرت:)؟

من بعله ولی خا من نمیخواستم برم چون خانم خاک***گفته بودن سه شنبه بیایم و خانوم شک** هم قرار بود درس بدن:/

میکیم گف بیخیال درس بابا(ینی این جمله رو گف من مغزم هنگید ک یا خدا ببین کی داره اینو میگههه)قراره از هفته بعد درس ندن میگم یدونه فردارم ندن دیگه:)

بعد دستشو زد پشتم گف خوب دیگه برین بالا سر کلاستون:)

من چقد این زنو دوس دارم:/

چینقده مهربونه:/

بعدم دهی گفت چون میدونم وعضیت خونه هاتون چطوریه و خونه تکونیو اینا نفری یه نمرههه عیدی داد*-*

کی فک میکرد دهی اینقده خوب باشه*-*

و اومدم خونه متوجه شدم مامانم اومده بوده مدرسع با میکی حرفیده بودع:/

بعد با مهن دعوامون شد:/

بم ی چند تا فش بلند بلند داد و برخیزید رف پیش آیلار بنشست:/

بعدشم آشتی کردیم:/

من هم مث همیشه زیر بار منت کشی نرفتم:/

کلا دوستای خوبی هستیم:))

بعدشم شب اومدیم اردبیل:/

و اما الانم ک در خدمتتونم:/

یه نظری بدین بد نمیشه ها:/

بای:)



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 اسفند 1396 05:59 ب.ظ

x10x(میکی♡)

چهارشنبه 16 اسفند 1396 01:27 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
سلاممممم:((

خا دیروز خانوم شکری یه مقدار حرفید لال شید گف کلاسش خوب بودو اینا

بعدم خانوم خاکپورم از دست بچه ها عاصی شده بود داد زد ولی سر من نه:))))

بعدش ملائک(ملیکا )گف مگ شمام عصبانی میشید:/؟

گفت مگه من آدم نیستم لازم باشه یامانم میگم:/

خوب بیچاره حق داشت بچه ها زیادی داد میزدن منم اعصابم خورد شده بود حتی:/

به کمرشم دس زدم:)

بعدم خانوم گنجعلی زاده از ۱۶ بمون۱۵ داد-______________-

بعد از ظهر رفتم خونه بیتا اینا ازونجا بریم خونع پیری واس کلاس:/

رفتم مامانش گفت رفته منم تنهایی رفتم گم گشتم:((((((

بعد هزار زحمت یافتم خونرو بد رفتم تو://

پیری زیرلب آواز میخوند منم بزور خندمو نگه میداشتم:)))

منم ضرب و تقسیمو جمعو منهاهارو ذهنی حل میکردم پیری کپ میکرد:/

بعد ازونجا رفتم خونه بیتاعینا یه دوساعتی موندم://

بعد اومدم خونه فهمیدم سرما خوردم:((((

ولی خوب حالا امروز:/

صب برخیزیدم و روانه ی مدرسه شدم://

رنگ اول با میکی داشتیم♡■♡

من کلا عربیرو دوس دارم ومیکیم ازم نپرسیدو بیشتر حال کردم:)))

میکی میگفت کسایی ک تو مدرسه تکونی کمک کنن نمره انضباط خوبی میگیرن:))

بعد زنگ بعدش کریم پور بود ک کل زنگ ورور کردو درس پرسید-____-

ما هم نظرسنجی کردیم ک کدوم معلمو بیشتر دوس دارین؟؟

خاکی با۱۹ رای برنده شد:)))))

بین معاونام میکی با ۲۰ رای:))))))

بعد ب موسوی نشون دادیم فک کرد ب معلما نمره دادیم کلی دعوام کرد

گفت ازت انتظار نداشتم

منم کلی گریه کردم...

بعد زنگ دهی موقعی ک چرتوپرتای خیلیی آسونو حل میکرد://

من واس موسی نامه نوشتم وتوجیهش کردم اونم خونده خندیده-___-

من داشتم هارهار زرزر میکردم اون میخندید://

رفتم به میکیم گفتم لبخند زدو با مهربانی گفت ببین...

من مشکلم این نیس ک رای گیری کردی

من میگم بچه ها فکر میکنن تو میگی این معلم بده اون خوب..

بعد برای تو پیش معلما بد تموم میشه..

بعضیت کوته فکرن اخه..

تو هم اصلا ناراحت نباش

منم گفتم اگه خانوم موسویم مثل شما با مهربونی رفتار میکرد الان من اینهمه گریه نمیکردم:))

اونم لبخند زدو رفت

هیچ وقت نمیتونم این خوبیشو جبران کنم خیلی با صحبتش حالمو خوب کرد:))

ما فکر میکردیم موسی مهربونه اما..

بعدم وقتی اومدیم بیرون دوباره گریم گرف

این اشک شوق بود..

پرنیام محکم بغلم کرده بود...

فهمیدم چقدر دوستام دوسم دارن وبراشون مهمم:))

سارا هم همش میخندوندم اونم وسط زنگ ریاضی:)))

بعدم زیر بارون برگشتم خونه:))

راستییی موسی هم کفش خریده:/

پوففف اینقد گریه کردم سرم داره از درد منفجر میشه:((

الانم قراره بریم اردبیل خونه مامان بزرگم-___-

همینننننن:)))

و اینکه خانوم میکا******خیلی خیلی خیلی به توان بینهایت دوست دارم:))))

بایییی:●



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 اسفند 1396 07:31 ب.ظ

x9x(مرور خاطرات-_____-)

دوشنبه 14 اسفند 1396 07:23 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
صلعام دوزتان:)

اومدم یه مقدار خاطره قدیمی بگم://

اوایل بهمن تو شهرمون یه برفی اومد که تا سه شنبه تعطیل بودیم:))

سه شنبه هم با ی ساعت تاخیر:)

چار شنبه هم معلما جلس داشتن 10:30تعطیل میشدیم:))

مدارسم با ی ساعت تاخیر اغاز شد:))

شانسو..

حالا ما اومدیم مدرسه..

اخرای زننگ عربی بود که موسی اومد گف ده نفر داوطلب میخوام برن همایش از نمایندگی مدرسه:)))

ما هم حمله ور شدیم:))

از رفقای من سارا . ایلار.پرنی رفتن:((

منو مهنا موندیم:((

بد یهو سارا درو زد اومد تو گف غزل تو هم بیا*-*

وای از خوشالی هلاک شدم:)

اخه قرار بود هدیه رو بپرسه:(

مهنا هم موسیو راضی کرد اومد:)

حالا ما همه اکیپ رفتیم تو یه ماشین به سوی همایش://

رفتیم اونجا نشستیم ردیف سوم؛)

ی دختره اومده بود شعر میخوند تو شعرش میگف برخیز برخیزید و آنروز چه روزیست ک ما برخیزیم://

بماند ک پرنی کم مونده بود برخیزه://

قابل توجهتون همایش درباره سرطان بودش..

حالا ما ک خوشحال از دک کردن کری بودیم عمق فاجعع رو تازه فهمیدیم...

صدامون زدن یه کاورایی دادن پوشیدیم:/

پلاستیک خالص بود روشم راه های پیشگیری سرطان:/

بعد با اون تیپ خز نشستیم حالا عمق عمقش مونده بود..

یه زنه هم پشتم بود زد ب پشتم گف ببخشید شما از کودوم نهادین:/؟

منم نگاهی اندر صیفه انداختم:/

_عااا ._.از نهاد.. هیچی مدرسه:/

بعد اینکه رو کاغذ آچارایی ک داده بودن نکته برداری کنیم نقاشی معلمارو کشیدیم دوبارع صدامون زدن:/

یه مرده گفت ببینید بعد این دو تا دخی حلال احمریه شما میرین بالا و پیاماتونو میخونین@____@

ما عم داد زدیم یاخدا@____@

فک کن جلو همه مدارس شهرمون چ پسر چ دختر و کلی دوستو آشنا:/

من دوان دوان ب سمت جای موسی دویدم و بعله او موقع بود که فهمیدم موسی مارو قال گذاشته رفته:///

حالا به زور رفتیم بالا و من گفتم با کرم ضد آفتاب از پوست خود محافظت کنید:/

و فاجعه اصلی اونموقع بود ک شبکه ی اردبیل نشونمون داد:(((

بمون جایزه مداد رنگی دادن خیر سرشون-_____-

هعیی کاورارم گرفتن وگعرنه عکسشو میزاشتم://

-------------------------------------------------

روزی در کلاس علومی بنده روی کتاب خود نوشتم:

♡علوم♡+معلم علوم

بعد خاکیم ک مث بقیه معلما حس غریزی عجیب داره اومد بالا سرم-____-

منم پاک کنو گذاشتم رو نوشته:))

چون وقت برا پاکیدن نداشتم:((

و اما خاکی بالا سرم واستاد تا درسو با کتاب من توضیح بده-__-

و اما بدش آنجا بود ک پاک کن رو ورداشت-___-

معلوم بود داره لبخند میزنه://

هچی دگ مردم:(((

----------------------------------------
خوب و اما امروز:)))

حضی مث همیشع اعصاب نداش-____-

زنگ قرآنم امت گرف و گف زیر۹ها از ده میرن دفتر:/

ماعم برا احتیاط اینکه اگع کم شدیم نریم دفتر برا اولین بار رفتیم نماز:/

بعد ارشی منو دید با تعجب گف غزل ومدی نماز بخونی وکلی ذوق زده شد:/

حالا منم ک هیچی بلد نبودم چون آخرین بار ماه رمضون خونده بودم تو دومین سجده یهو پا شدم:///

وای از خنده مردم://

بد نماز یه دخی حجوبی اوعده بم میگه چرا مکبرو میخندونین اصن نماز خوندن بلدی ؟مگه به عمرت نمازم خوندی:/؟

من برگشتم گفتم ببین بادین تهمت نزن هیچ وخ توع تو زندگیم نیسی ک بدونی میخونم یا نع تازشم چرا قضاوت نوکونی:/؟

قراره فردا بدجور حالشو بگیرم:)

حالا ارشی صدامون زد منو ساریو گف

بچه ها گفتن شما به مکبر نگا کردین خندوندینش:/؟
ولی من باور نکردم گفتم اینا دختریا خوبین(:||)خودتون چی میگید؟؟

گفتم ببشید خانوم من ک نبودم شاید ساعرا بودع من خندم گرف چون یه اشتباهی کردم یه سجده رفتم://

ساعرا هم خزولاتی گف:/

بعد ارشی با خوشالی بامون خدافضی کرد://

دهیم کمی خندان شده بود منم وسط کلاس یه چیزایی میگفتم بیشتر خندش میگرف://

هیچی دگ نماز خوندنم سوژه شده بود میگفتن از رکوع پا نمیشدی یهو میرفتی سجده:/

من این خبرو تکذیب میکنم://

عاره دگ همیناع:/

فردا هم با خاکی♡~♡شکی☆~☆گنجل●~●کلاس دعرم._.

به لطف عید و چارشنبه سوریم ک همع جا صدا ترقه میادش-__-

علوم هچی نخوندم برم یزره بخونم:/

باعی^^



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 اسفند 1396 01:59 ب.ظ

×8×(خاکی-__-)

یکشنبه 13 اسفند 1396 09:11 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
سهلام ب همگی:/

احوالتان چطور است:/؟

دیروز مهنا اذیتم میکرد گرفتم دستشو محکم پیچوندم:/

کم مونده بود گریه کنه بد ضرب دیده بود خا:/

حالا بزارین بگم امرو چیشد:/

بچه ها خفم کردن انقد گفتن خاکی تورو دوس داره با تو راحته به تو بیشتر محل میزاره تورو به اسم صدا میزنه:/

قابل توجهتون من ازین ک با فامیلی صدام بزنن متنفرممم..

حالا دیرو با حضی کلاس داشتم حواسم یه دیقه نبود یه طوری فامیلیمو فریاد کشید سکته کردم:/

بعد برگشتم به خانوم گفتم اسم پلاکتینا رو فارسی کردن و چی گذاشتن خانوم از عجیبی اسمه داد زد یاخدا:■

خیلی خندیدم:/

حالا زنگ خورد زدیم بیرون ...

زنگ ک تمومید اومدیم کلاس و زبان داشتیم://

خدی موفق شد زود تر از زمان کتاب زبانو تموم کنه-_-

بمون گفت از یه درس ۵۰ کلمه در بیاریم@___@

میخواستم بگیرم بزنمش-______-

حالا زنگ ورزش زنگ پیش رومون بود-____-

قشنگ بهاری پدرمون دراورد:(((

دو دور دوی امدادی رفتم..

چهار دور دو..

۲۹تام دراز نشست:((((

دگ داشتم میمردم:((

قابل توجهتون باشگا روبرو مدرسمونه ماهم پیاده میریم میایم:/

ماشین خاکی دم مدرسه پارک بود ماعم ب شوحی داد زدیم نظرتون چیه ماشین خاکیو پنچر کنیم(همه میدونن من اینکارو نمیکنم)

و اونموقع متوجه شدیم اون زنی که چادری بود واز جلمون رد شد کی بود....

مییییییییکیییییییی@______@

به عمرم اونطوری ندوییده بودم به طرف مدرسه:((

حالا زنگ نمازم ک تمومید مارفتیم سر کلاس خاکی(فوق برنامه)

حالا این خانوم مارو برد آزمایشگاه:)))

حالا حدس بزنید جای من کجا بود://

کنار معلم قشنگ کنارش-_____-

ینی پامو دراز میکردم میخورد ب خاکی:/

سارا هم نشسته بود کنارم:/

ماهم مرور خاطرات میکردیم میخندیدیم:)

البته بقیه یه چیزی میگفتن خاکی میگفت حرف نزنید ولی ب من هیچی نمیگفت^-^

حالا خاکی اومده از کمد وسایل آتش زا ی چیزی ورداره بعد منم صندلیم جلو اون کمده بود..

هی میخواستم پاشم نمیزاش اخ یکی نبود بگه نابغه اگ من پا نشم با نمیشه خا:/

با هزار زور بالاخره پاشدم:/

هچی دگ تموم شد کلاس منم اومدم خانه:)

راستی خاکی واس همهههه چی تشدید میزاره:/

موقع حرفیدن ها

مثلا

مادّه.علیزادّه.فلزّ.سلّولّز

تا الان که این کلماتو ایژوری گفته:/

هیی فقط سر کلاس این صاف میشنم و زیر لب فوش نمیدم هی اون لحظات از خودم حالم بهم میخوره:/

بای:|||





دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 اسفند 1396 09:32 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2
]