تبلیغات
xx   ❤My memories❤ - x9x(مرور خاطرات-_____-)

x9x(مرور خاطرات-_____-)

دوشنبه 14 اسفند 1396 08:23 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
صلعام دوزتان:)

اومدم یه مقدار خاطره قدیمی بگم://

اوایل بهمن تو شهرمون یه برفی اومد که تا سه شنبه تعطیل بودیم:))

سه شنبه هم با ی ساعت تاخیر:)

چار شنبه هم معلما جلس داشتن 10:30تعطیل میشدیم:))

مدارسم با ی ساعت تاخیر اغاز شد:))

شانسو..

حالا ما اومدیم مدرسه..

اخرای زننگ عربی بود که موسی اومد گف ده نفر داوطلب میخوام برن همایش از نمایندگی مدرسه:)))

ما هم حمله ور شدیم:))

از رفقای من سارا . ایلار.پرنی رفتن:((

منو مهنا موندیم:((

بد یهو سارا درو زد اومد تو گف غزل تو هم بیا*-*

وای از خوشالی هلاک شدم:)

اخه قرار بود هدیه رو بپرسه:(

مهنا هم موسیو راضی کرد اومد:)

حالا ما همه اکیپ رفتیم تو یه ماشین به سوی همایش://

رفتیم اونجا نشستیم ردیف سوم؛)

ی دختره اومده بود شعر میخوند تو شعرش میگف برخیز برخیزید و آنروز چه روزیست ک ما برخیزیم://

بماند ک پرنی کم مونده بود برخیزه://

قابل توجهتون همایش درباره سرطان بودش..

حالا ما ک خوشحال از دک کردن کری بودیم عمق فاجعع رو تازه فهمیدیم...

صدامون زدن یه کاورایی دادن پوشیدیم:/

پلاستیک خالص بود روشم راه های پیشگیری سرطان:/

بعد با اون تیپ خز نشستیم حالا عمق عمقش مونده بود..

یه زنه هم پشتم بود زد ب پشتم گف ببخشید شما از کودوم نهادین:/؟

منم نگاهی اندر صیفه انداختم:/

_عااا ._.از نهاد.. هیچی مدرسه:/

بعد اینکه رو کاغذ آچارایی ک داده بودن نکته برداری کنیم نقاشی معلمارو کشیدیم دوبارع صدامون زدن:/

یه مرده گفت ببینید بعد این دو تا دخی حلال احمریه شما میرین بالا و پیاماتونو میخونین@____@

ما عم داد زدیم یاخدا@____@

فک کن جلو همه مدارس شهرمون چ پسر چ دختر و کلی دوستو آشنا:/

من دوان دوان ب سمت جای موسی دویدم و بعله او موقع بود که فهمیدم موسی مارو قال گذاشته رفته:///

حالا به زور رفتیم بالا و من گفتم با کرم ضد آفتاب از پوست خود محافظت کنید:/

و فاجعه اصلی اونموقع بود ک شبکه ی اردبیل نشونمون داد:(((

بمون جایزه مداد رنگی دادن خیر سرشون-_____-

هعیی کاورارم گرفتن وگعرنه عکسشو میزاشتم://

-------------------------------------------------

روزی در کلاس علومی بنده روی کتاب خود نوشتم:

♡علوم♡+معلم علوم

بعد خاکیم ک مث بقیه معلما حس غریزی عجیب داره اومد بالا سرم-____-

منم پاک کنو گذاشتم رو نوشته:))

چون وقت برا پاکیدن نداشتم:((

و اما خاکی بالا سرم واستاد تا درسو با کتاب من توضیح بده-__-

و اما بدش آنجا بود ک پاک کن رو ورداشت-___-

معلوم بود داره لبخند میزنه://

هچی دگ مردم:(((

----------------------------------------
خوب و اما امروز:)))

حضی مث همیشع اعصاب نداش-____-

زنگ قرآنم امت گرف و گف زیر۹ها از ده میرن دفتر:/

ماعم برا احتیاط اینکه اگع کم شدیم نریم دفتر برا اولین بار رفتیم نماز:/

بعد ارشی منو دید با تعجب گف غزل ومدی نماز بخونی وکلی ذوق زده شد:/

حالا منم ک هیچی بلد نبودم چون آخرین بار ماه رمضون خونده بودم تو دومین سجده یهو پا شدم:///

وای از خنده مردم://

بد نماز یه دخی حجوبی اوعده بم میگه چرا مکبرو میخندونین اصن نماز خوندن بلدی ؟مگه به عمرت نمازم خوندی:/؟

من برگشتم گفتم ببین بادین تهمت نزن هیچ وخ توع تو زندگیم نیسی ک بدونی میخونم یا نع تازشم چرا قضاوت نوکونی:/؟

قراره فردا بدجور حالشو بگیرم:)

حالا ارشی صدامون زد منو ساریو گف

بچه ها گفتن شما به مکبر نگا کردین خندوندینش:/؟
ولی من باور نکردم گفتم اینا دختریا خوبین(:||)خودتون چی میگید؟؟

گفتم ببشید خانوم من ک نبودم شاید ساعرا بودع من خندم گرف چون یه اشتباهی کردم یه سجده رفتم://

ساعرا هم خزولاتی گف:/

بعد ارشی با خوشالی بامون خدافضی کرد://

دهیم کمی خندان شده بود منم وسط کلاس یه چیزایی میگفتم بیشتر خندش میگرف://

هیچی دگ نماز خوندنم سوژه شده بود میگفتن از رکوع پا نمیشدی یهو میرفتی سجده:/

من این خبرو تکذیب میکنم://

عاره دگ همیناع:/

فردا هم با خاکی♡~♡شکی☆~☆گنجل●~●کلاس دعرم._.

به لطف عید و چارشنبه سوریم ک همع جا صدا ترقه میادش-__-

علوم هچی نخوندم برم یزره بخونم:/

باعی^^



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 اسفند 1396 02:59 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]