تبلیغات
xx   ❤My memories❤ - x10x(میکی♡)

x10x(میکی♡)

چهارشنبه 16 اسفند 1396 02:27 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
سلاممممم:((

خا دیروز خانوم شکری یه مقدار حرفید لال شید گف کلاسش خوب بودو اینا

بعدم خانوم خاکپورم از دست بچه ها عاصی شده بود داد زد ولی سر من نه:))))

بعدش ملائک(ملیکا )گف مگ شمام عصبانی میشید:/؟

گفت مگه من آدم نیستم لازم باشه یامانم میگم:/

خوب بیچاره حق داشت بچه ها زیادی داد میزدن منم اعصابم خورد شده بود حتی:/

به کمرشم دس زدم:)

بعدم خانوم گنجعلی زاده از ۱۶ بمون۱۵ داد-______________-

بعد از ظهر رفتم خونه بیتا اینا ازونجا بریم خونع پیری واس کلاس:/

رفتم مامانش گفت رفته منم تنهایی رفتم گم گشتم:((((((

بعد هزار زحمت یافتم خونرو بد رفتم تو://

پیری زیرلب آواز میخوند منم بزور خندمو نگه میداشتم:)))

منم ضرب و تقسیمو جمعو منهاهارو ذهنی حل میکردم پیری کپ میکرد:/

بعد ازونجا رفتم خونه بیتاعینا یه دوساعتی موندم://

بعد اومدم خونه فهمیدم سرما خوردم:((((

ولی خوب حالا امروز:/

صب برخیزیدم و روانه ی مدرسه شدم://

رنگ اول با میکی داشتیم♡■♡

من کلا عربیرو دوس دارم ومیکیم ازم نپرسیدو بیشتر حال کردم:)))

میکی میگفت کسایی ک تو مدرسه تکونی کمک کنن نمره انضباط خوبی میگیرن:))

بعد زنگ بعدش کریم پور بود ک کل زنگ ورور کردو درس پرسید-____-

ما هم نظرسنجی کردیم ک کدوم معلمو بیشتر دوس دارین؟؟

خاکی با۱۹ رای برنده شد:)))))

بین معاونام میکی با ۲۰ رای:))))))

بعد ب موسوی نشون دادیم فک کرد ب معلما نمره دادیم کلی دعوام کرد

گفت ازت انتظار نداشتم

منم کلی گریه کردم...

بعد زنگ دهی موقعی ک چرتوپرتای خیلیی آسونو حل میکرد://

من واس موسی نامه نوشتم وتوجیهش کردم اونم خونده خندیده-___-

من داشتم هارهار زرزر میکردم اون میخندید://

رفتم به میکیم گفتم لبخند زدو با مهربانی گفت ببین...

من مشکلم این نیس ک رای گیری کردی

من میگم بچه ها فکر میکنن تو میگی این معلم بده اون خوب..

بعد برای تو پیش معلما بد تموم میشه..

بعضیت کوته فکرن اخه..

تو هم اصلا ناراحت نباش

منم گفتم اگه خانوم موسویم مثل شما با مهربونی رفتار میکرد الان من اینهمه گریه نمیکردم:))

اونم لبخند زدو رفت

هیچ وقت نمیتونم این خوبیشو جبران کنم خیلی با صحبتش حالمو خوب کرد:))

ما فکر میکردیم موسی مهربونه اما..

بعدم وقتی اومدیم بیرون دوباره گریم گرف

این اشک شوق بود..

پرنیام محکم بغلم کرده بود...

فهمیدم چقدر دوستام دوسم دارن وبراشون مهمم:))

سارا هم همش میخندوندم اونم وسط زنگ ریاضی:)))

بعدم زیر بارون برگشتم خونه:))

راستییی موسی هم کفش خریده:/

پوففف اینقد گریه کردم سرم داره از درد منفجر میشه:((

الانم قراره بریم اردبیل خونه مامان بزرگم-___-

همینننننن:)))

و اینکه خانوم میکا******خیلی خیلی خیلی به توان بینهایت دوست دارم:))))

بایییی:●



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 اسفند 1396 08:31 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]