تبلیغات
xx   ❤My memories❤ - ×17×(اردو♡■♡)

×17×(اردو♡■♡)

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 03:23 ب.ظ

نویسنده: ♧Ghxl|
صلاممممم:|||

خوبینننن:||¿

ببشید پست نمیزاشتم ن وقت داشتم ن حوصله:(

متاسفانه عموم فوت کرده:[

و اما...

خاطره ای که مربوط است به..

اردوی ما:●

که ۱۷ ام رفتیم(اردیبهشت)

خپ...

من ساعت شیشو نیم پاشدم آماده شدم ک هفت اونجا باشم:(

بزور پاشدم آخه مگ ساعت هفتم حرکت میشه؟؟؟؟

رفتم اونجا تقریبا همه مدرسه بودن..

گروه ماعم ک(می.پرنی.ساعرا.مهن.آیلار)تکمیل بوو:))♡

و مارو فرستادن اتوبوس شماره ۱:$

مسئولینمون عاولی از آب درومدن..

میکی و بابی(معلم ریاض هشتما که یه خانوم مهربونو معرکس)

+بابی مخفف فامیلیشع

بعد اومده دستشو گذاشته رو شونم میگه مواظب باش نیفتی اون تو

پله های میانی اتوبوسو میگف..

خندیدم میگم نه مواظبم^^

میکی ام مغنعه مدل شکری ای سر کرده بود:#

انقد تو راه رفتن رقصیدیم ک..

بعد مدتی رسیدیم ب مقصد:/

اردوگاه شهید نمیدونم چی چی انزلی:|♡

داشتم شادو خندان میزفتم به سوی دوستانم ک عبی صدام زد:$

گف کمکم کن یا زنبیلو وردار یا آشو:/

من گفتم خانوم آشو ورمیدارم:/

آشو ورداشتم دیدم یا خدا چقد سنگینه هیچیم نمیتونستم بگم:/

حالا من رفتم اونو رسوندم رفتم پیش بروبچ و بعله دیدم موفق شدن آلاچیق پیدانکنن و همه پر شدع-_____-

بعد تصمیم گرفتیم رفتیم پیش بهارع اینا نشستیم...

چون زمین پر لونه مورچه بودو من میترسیدم:(

اونجا چنتا غرفه بود ک من موفق شدم یه گردنبند بخرم و تعداد بالایی آب معدنی مصرف کنم:///

لباسامونم گذاشتن در بیاریم^-^

من تازه فهمیدم با میکی فامیلمو اونم بام همدردی میکرد از بابات عموم:/

بعد نشسته بودیم دیدیم یا خدا میکیو بابی اومدن

(محض اطلاعتون ما جامون دور ترین نقطه از معلما بود^^)

فک کنم داشتن قدم میزدن..

میکی برگشت گف غزل چیزی نمیخوای در خدمتیما..

اده من نابود شدم:|

خیلیه یه معلم بت بگه درخدمتم:||♡

منم گفتم نفرمایید من در خدمتم:|

خودمم از جوابم خندم گرف:|¤▪¤

بعد ناهارمونو دادن

جوجه کباب با برنج:/

ینی عق نابود بوداااا

انقد بد بود

من چن تا جوجه خوردم با یزره برنج:/

ماستشم موسیر نبود بد بود..

هممون برنجامونو(برا من تقریبا همش مونده بود)

ریختیم روهم گذاشتیم گوشه شاید ی گربه ای چیزی بیاد بخوره:/

آیلارم یه کار چندش کرد من تا خود شب عق میزدم:|

الانم یادم افتاد عق زدم:|

حتما میگین چیکار کرد؟؟

بله آشپزی:|

فک کنین جوجه رو ریز ریز کرد ریخت رو برنج روشون ماست ریخت قاطی کرد بعد مقداری نوشابه مشکی ریخت روش بعد کره آب شده روغنی را رو آن ریخت و گوجه خود را له و آب انرا داخل آن ریخت وبعد مقداری نوشابه زرد روی آن ریخت و پرنیا جان نیز زحمت کشید و چند تکه ریز دستمال کاغذی داخل غذای ساخته شده انداخت
و اما بدترین بخش ماجزا آیلار در حرکتی کوماندویی موهای پرنیا را کند چهار تار در غذا انداخت×______×

و هی با چنگال بالایش می آورد و ما عق میزدیم:|

و اماا..

قبل ناهار رفته بودیم پیش حلیاعینا:/

حلیا کلننننن خوابید اردورو:/

منم رفتم به پرنیان گفتم پرنیان..

گفت چیع:/


به عمت(میکی)میگی اینا(من)میخوان بات عکس بندازن:/

عمشو صدا زد:|♡

یا خدا اون گف چیع؟

پرنیانم توضی داد

بعد خندید برگش بم گف با چیه من میخواین عکس بگیری آخه

گفتم نه چون معلم خوبی هستین میخوام ازتون یه یادگاری داشته باشم:|♡

گف باشع بزا برم نمازمو بخونم میام میگیرم:|♡

هیچی دیگه عکس گرفتیم الانم رو دیفار اوتاقمه:||♡

بعد از اردوگاه با اتوبوس رفتیم بازار ساحللی:|♡

بعد من ازونجا یه دفترچه با ست خودکارش که با دست درست شده بود خریدم

یه تیشرت ک روش عکس بز داش:|☆

با یه انگشتر:/

یدونم ست انگشت جادوگر گرفته بودم

ک یادم افتاد مامانم ببینه خفم میکنه :/

یک هشتم قیمت اصلی فروختمش:/

بعد ازون یه گلم واس میکی خریدیم ک هیچوقت بش ندادیم و الان دسته منه:/

بعد سوار اتوبوس شدیم وسط راه نگه داشت هرکی میخواد پیاده شه هوا عوض کنع..

پیاده شدیم رفتیم یه مرغه بود پاش پر پر انگار شلوار دمپا گشاد پوشیده بود^^

بعد یکی از بچه ها داد زد وایییی خانوم دهقانیییی°~°

ینی کل بچه ها از خنده نابود شدن×_×

ولی واقن شبی بودااا:|^^

حلیا از بازار ساحلی واس خودش ی سیبیل مصنوعی گرفته بود:|

بعد ازش گرفتم زدم پشت لبم بعد میکیو بابی یهو جبوم درومون گفتن برین تو اتوبوس منو ک دیدن آقا از خنده منفجر شدن:|^^

بابی میگه همه سیبیلاشونو ور میدارن شما سیبیل میزارین:|^~^

بعد کلی خندعو اینا بالاخره اومدیم خونه^^

+راعستییی شمارع میکیو به دست آوردم:))
تو اتوبوس بمون داد تا اگع تو بازار گم شدیم بش بزنگیم:/
بعدم موقع عکس گرفتن بقلم کرد♡●♡
و اینکه تاریخ تولدشم یافتممم

همین^^

باییییییییییییی:)




دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 04:45 ب.ظ



]